دوش در حلقه ي ما قصه ي گيسوي تو بود
تا دل شب سخن از سلسله ي موي تو بود
دل كه از ناوك مژ گان تو در خون مي گشت
باز مشتاق خانه ي ابروي تو بود
عالم از شور وشر عشق جز هيچ نداشت
فتنه انگيز جهان غمزه ي جادوي تو بود
من سرگشته هم، از اهل سلامت بودم
دام راهم، شكن طره ي هندوي تو بود